تبلیغات
بغض بی صدا - کبریت

دخترک برگشت

چه بزرگ شده بود

پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟

پوزخندی زد .

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...

.........

گفتم : می خواهم امشب

با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...

گفت : کبریت هایم را نخریدند

سالهاست تن می فروشم ...


♥ پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 02:24 ب.ظ توسط سما تنها نظرات()